Boplo.ir
rss


جستجو

آخرین مطالب

 

 

مطالب همینجوری

 

 

بر و بچ

MyView Tween


دوستشون دارم


بیلبورد

دامین برای فروش: CleanCode.ir
FastFeed.ir
Fonvi.com

تماس


انواع و اقسام سفارشات طراحی و برنامه نویسی سایت پذیرفته میشه. از سایت حمایت از خرگوشهای صورتی گرفته تا سایت قاچاق اعضای بدن!
تماس

 

از بيماران سرطاني حمايت كنيم

A new begining
AHHP presents

 

فلسفه توهم بزرگ
02 مرداد 1389 ساعت 01:24

دفتر یادداشت
Illusion

جدیدا یه فکری به سرم زده که به هرکی گفتم یه واکنش داشت. یکی گفت: الو الو صدات نمیاد. یکی سرش رو از ماشین برد بیرون. یکی یکم نگام کرد کرد و گفت: چیزی زدی امیرحسین؟!! یکی خیلی جدی گفت برو علائم اسکیزوفرنی رو تحقیق کن اگر تو خودت دیدی سریع برو دکتر. یه نفر هم سکوت کرد انگار هیچی نشنیده!

داستان از این قراره: همه چیز و همه کس حتی خود من، توهمات و خلاقیت من هستند و چیزی جز من وجود نداره!

مطلب رو با چند تا مقدمه شروع می کنم.

  • مقدمه اول: مرز احساس.
    احساس کاملا از مغز و فکر کنترل میشه یعنی اگر مغز کیبورد من رو داغ تشخیص بده، قطعا نوک انگشتهام از برخورد با دکمه های کیبورد میسوزه و قرمز میشه. حالا اگر این کیبورد واقعا داغ باشه که یک اتفاق طبیعی افتاده ولی اگر من تصور کنم که داغه، همون نتیجه رو خواهد داشت در حالیکه در عالم ماده حرارتی نبوده. پس میشه نتیجه گرفت واقعیت مادی یک حس، شرط لازم برای درکش نیست. یعنی برای احساس چیزی، حتما لازم نیست که وجود واقعی داشته باشه. میتونه کاملا ساخته ذهن من باشه. مثالش خواب دیدن میتونه باشه. معمولا وقتی خواب میبینیم، نمی تونیم تشخیص بدیم که واقعیت نداره. معمولا مواقعی که توی خواب میفهمیم داریم خواب میبینیم بخاطر اتفاقات غیرواقعی هست که با منطق ما جور نیست و میگیم این حتما خوابه. ما توی خواب میخوریم، لمس می کنیم، میبینیم، بو می کنیم و همه چیز انقدر واقعیه که نمیشه از واقعیت جداش کرد درحالیکه کاملا زاییده ذهن و مغز ماست.
  • مقدمه دوم: مرز وجود پدیده ها.
    برای هرکس دو تا مرز مالکیت وجود داره. یکی کاملا شخصیه و یکی جمعی. یعنی چیزهایی هستند که فقط در دنیای من وجود دارند و بقیه آدمها خبری ازش ندارند و چیزهایی وجود داره که همه ازش خبر دارند و من ازش بی خبرم.
    چیزی که من ازش خبر دارم در مرز مالکیت من قرار داره. توی دنیای من وجود داره. تاعدم وجودش ثابت نشه برای من واقعیت داره. هرقدر که عجیب و غیرعادی باشه. در مقابل چیزی که من ازش بی خبرم از مزر مالکیت من خارجه و در دنیای من نیست پس در دنیای من و مرز مالکیت من هیچوقت نبوده.
    مثال میزنم. همسایه من یک سگ داره و من از وجود این سگ بی خبرم. چون من ازش خبر ندارم پس این سگ وجود نداره! این سگ در دنیای من تعریف نشده است. اگر امیرحسین رو همین لحظه کپی کنین تا دو تا بشه و به نسخه جدید این سگ رو نشون بدیم، تفاوت این دو امیرحسین، وجود یک موجود زنده در دنیای دومی و عدم وجودش در امیرحسین اولیست. پس این سگ اصلا وجود نداره تا وقتی که من ازش خبردار بشم.
    حالا من صاحب این سگ رو با سگش میبینم و اونجا این سگ برای من عینیت پیدا می کنه. این سگ 15 سال عمر کرده و صاحب سگ به اشتباه به من میگه که سگش 5 سال سن داره. حالا در دنیای من یک سگ اضافه شده که 5 سالشه یعنی از 5 سال پیش وجود داشته و قبلش نه. یعنی این 5 سال گذشته من به اندازه یک حیوان سنگینتر شده در حالیکه این سگ 15 سالشه. وقتی من متوجه حقیقت سن این سگ بشم، به عمر سنگینی این حیوان در دنیای من 10 سال اضافه میشه.
    یعنی اول اصلا این سگی وجود نداشته. بعد از سگی با خاطرات و عمر و نفسهای 5 ساله بوجود اومد و بعد سگی با عمر و فکر و اثرات 15 ساله. نتیجه اینکه هرچیزی همونی هست که من ازش اطلاع دارم نه هیچی غیر از اون حتی اگر همه دنیا نظر متفاوتی داشته باشند.
  • مقدمه سوم: حافظه همیشگی.
    حافظه آدم مثل هارد کامپیوتر عمل می کنه. وقتی فایلی وارد هارد میشه هیچوقت از بین نمیره تا وقتی اطلاعاتی بجاش قرار بگیره. هر عمل حذفی در کامپیوتر در واقع unlink هست یعنی فقط دسترسی بهش قطع میشه ولی خودش هنوز وجود داره. مغز انسان یک هارد با ظرفیت نمی دونم چقدره! هر چیزی که میبینیم و دریافت می کنیم در ذهن ذخیره میشه و علت اینکه ما همه چیز رو به خاطر نمیاریم، همون unlink هست یعنی راه دسترسی بهش یا آدرسش رو گم می کنیم. نشانه این موضوع بخاطر آوردن خاطرات یا اتفاقاتیه که تصمیم به ذخیره اش نداشتیم ولی به یاد آوردیم اتفاق بی اهمیتی که هیچوقت تصور نمی کردیم به یاد بیاریم. خیلی از خاطرات وقتی به یاد آدم میاد که توی موقعیت یا احساس مشابه هستیم و این موقعیت، آدرسی نزدیک برای دسترسی به اون خاطره در مغز ایجاد می کنه و به اصطلاح پیداش می کنیم. پس هیچ چیز از ذهن پاک نمیشه.
  • مقدمه چهارم: خلاقیت بی انتها.
    هرکسی خلاقیت داره و میتونه چیزهایی رو خلق کنه که قبلا ندیده بوده. خلاقیت یعنی کنار هم گذاشتن عناصری که قبلا در دنیای ما (همون مرز مالکیت ما) کنار هم نبوده. با این تعریف پس نمیشه گفت کسی از کسی خلاقتره! هرکسی میتونه پیچیده ترین مسائل رو کنار هم بذاره و خلق کنه. یعنی ترکیب عناصر در مغز یک پدیده کاملا عادیه.
  • مقدمه پنجم: قطعیت تاریخ.
    هر چیزی که ما از تاریخ میدونیم، یا اطلاعاتی هستند که به ما رسیدند یا آثار بجا مونده ای هستند که قابل لمسند. اگر کتابها و مورخها دروغ بگویند یکی از راههای کشف تاریخ بسته میشه.

با این مقدمه ها نظریه ام رو مطرح می کنم.

همه ما خورشید رو میشناسیم. از خودم شروع می کنم. من خورشید رو میبینیم. احساسش می کنم. آیا ممکنه این دیدن و احساس کاملا زاییده ذهن من باشه؟ براساس مقدمه اول، من می تونم یک احساس مادی رو تصور کنم. پس اگر من به این دانسته خودم شک کنم، چه چیزی میتونه من رو از این شک دربیاره؟
یه راه ساده. میرم توی خیابون، از اولین کسی که میبینیم میپرسم که اون هم خورشید رو میبینه یا نه. اون شخص جواب مثبت میده. آیا ممکنه که اون آدم مثل من خورشید رو تصور کرده باشه یعنی توهم مشترکی داشته باشیم؟ یا آیا ممکنه که خود اون شخص زاییده ذهن من باشه؟ یعنی من توی ذهنم کسی رو خلق کردم و باهاش صحبت کردم؟
از کجا میشه فهمید؟ میشه یک نفر سومی رو پیدا کرد. اون نفر سوم هم میتونه شرایط نفر قبلی رو داشته باشه! نفر چهارم هم همینطور الی آخر.
در نتیجه یا همه انسانهایی که من میشناسم توهم و تصور من هستند یا همه توهم مشترکی به نام خورشید داریم.

حالا خورشید رو فراموش کنیم. خود آدمها رو در نظر بگیریم. چطور به من ثابت بشه که همه آدمهایی که دیدم و میشناسم، زاییده ذهن من نبودند؟ یعنی من تنها انسان روی زمین هستم که تونستم انسانهای دیگه رو تصور کنم. این غیرممکنه؟ حتما میگی آره با این استدلال که مطمئنی خودت واقعی هستی. ولی من این رو از کجا بفهمم. راهی سراغ داری؟ آخرش میخوای بیای بزنی تو گوشم و بگی: من هستم یا نیستم؟ که این پدیده هم از این نظریه مستثنی نیست و میتونه ساخته ذهن من باشه که من یک نفر رو در توهم خودم ایجاد کردم که برای اثبات وجود خودش اومده زده تو گوش من!
یه سوال. من الان دارم وبلاگنویسی می کنم برای تو که داری میخونی. چطور میتونم بگم تو نیستی وقتی دارم واست وقت میذارم؟ اگر تو وجود داری پس واقعا وجود داری. من اینجوری جواب میدم: وقتی حجم تصور میتونه اینقدر بدون مرز باشه پس هر اتفاقی توی زندگی من میتونه غیرواقعی باشه. هر صحبتی. هر حادثه ای. هر پدیده ای. یعنی من الان دارم تصورم می کنم که دارم تایپ می کنم یعنی مثل یک فیلم توی ذهن من داره اتفاق بیافته.

با این نظر من تنها انسان روی زمین هستم که بقیه رو تصور کردم، آیا نمی تونم بقیه موجودات رو تصور کنم؟ هر گیاه یا جانوری رو؟ هر منظره و مکانی رو؟ وقتی بشه یک ساختمون رو تصور کرد وقتی بشه یک انسان رو تصور کرد آیا نمیشه این ساختمون مثلا تخت جمشید باشه و اون انسان یک مورخ؟ در این حالت براساس مقدمه پنجم، میشه گفت کل تاریخی که من از تخت جمشید سراغ دارم می تونه توهم باشه و با این دیدگاه همه تاریخ یعنی از این لحظه به قبل، غیرواقعیه!

یک مرحله بالاتر. وقتی همه چیز روی زمین میتونه زاییده ذهن من باشه، خود زمین نمی تونه توهم من باشه؟ در پی اش همه آسمان و سیاره ها؟

یک مرحله بالاتر. آیا حذف زمان غیرقابل تصوره؟ یعنی نمیشه من خودم بستری خلق کرده باشم که وقایع توی اون اتفاق بیافتند؟ آیا من این کار رو فقط برای آدرس دهی وقایع نکردم؟ که مثلا بفهمم از دو تا ناهاری که خوردم، کدومش چه مشخصاتی داشته؟ (یعنی بصورت ناقص، کدوم کی اتفاق افتاده؟). پس میشه گفت من وجود دارم و همه وقایع و موجودات و اشیاء و غیره، در ذهن من هستند.

یک مرحله بالاتر. خود جسم من. وقتی انسانها با این مشخصات بتونند تصور من باشند، پس مشخصات من هم که شبیه اونهاست میتونه وجود نداشته باشه. پس اصلا جسم وجود نداره. من یک روح (یا فکر) مفرد هستم. در این حالت هر چیزی که من میبینم، همون لحظه داره تولید میشه و جلوی چشمهای من که در واقع راه دریافت توهمات هستند قرار میگیره. همه چیز مثل یک فیلم داره برای من پخش میشه. هیچ چیز سه بعدی نیست. گربه ای که ار پشت درخت داره بیرون میاد، همون لحظه، در اصطلاح دیجیتال پیکسل به پیکسل داره تولید میشه و در پشت درخت هیچ اثری ازش نیست. درست مثل یک تابلو نقاشی براساس مقدمه دوم یعنی چیزی که نمیشناسم وجود نداره نیمه بدن گربه که پشت درخته وجود نداره. تنها برهانی که معتقدم وجود داره شناختی از گربه و طبیعته که میگه نمیشه گربه نصفه باشه.
براساس مقدمه چهارم، همه این اتفاقات توسط ذهن خلاق من میتونند در لحظه تولید بشند و چون من خودم طراحشون هستم، همیشه در ذهن من هستند و می تونم توسعه اشون بدم و براساس مقدمه سوم، در یک حافظه ذخیره میشوند و براساس مقدمه اول، چون هر حسی توسط ذهن کنترل میشه، کاملا قابل درک و احساسه.

 

من با سری سوال و استنباط به اینجا رسیدم که این اصلا غیرممکن نیست که کل جهان از یک من تشکیل شده باشه. جالب اینجاست که استنباط و دو دو تا چهار، قوانین ریاضی و منطقی هستند که قوانین منطقی که ما میشناسیم براساس قوانین این دنیا پایه ریزی شدند اگر این دنیا ساختگی باشه، قوانینش هم ساختگیه! یعنی باور این فلسفه، کل این استنباطها از پایه بی اعتبار می کنه. یعنی من نمی تونم دنیایی رو تصور کنم و از قوانین خودش برای غیرواقعی بودنش استفاده کنم. این موضوع دوطرفه است یعنی اگر دنیا وجود داره پس با قوانین منطقی خودش میتونه وجود نداشته باشه و نقض بشه و اگر وجود نداره پس با قوانین غیرواقعی عدم پیدا کرده.

حالا میشه احتمالات زیر رو بررسی کرد:

  • همه جهان واقعی و ماده است. من هستم. تو هستی. اون درخت وجود داره و هیچ چیز توهم و تخیل نیست.
  • هیچ چیز واقعی و ماده نیست و فقط من وجود دارم.
  • دنیا تلفیقی از واقعیات و توهمات است. یعنی یه چیزایی واقعیه و یه چیزایی نه.

حالت اول اصولا ممکن نیست چون مسائل غیرمادی مثل خدا، روح، خواب دیدن، سرنوشت و حافظه حتی فکر کردن، قابل توجیه نیست.
حالت دوم رو نتونستم نقض کنم غیر از همون مسئله بی پایگی قوانین.
حالت سوم براساس حالت اول و مقدمه اول، قابل تشخیص نیست! یعنی اگر بگیم همه چیز همونجوریه که در حال حاضر میشناسمش و فقط درخت جلوی خونه من تصور باشه، نمی تونم این موضوع رو تشخیص بدم.

 

این یک مسئله خیلی مهم و اصلیه که مرز قابل شناسایی بین واقعیت و خیال وجود نداره. یعنی من نمی تونم بفهمم که یک آدم متوهم و دیوانه هستم یا یک آدم آگاه به حقیقت!
فرض کن یک پسر دیوانه رو میشناسی به نام امیرحسین که هیچ حرفی نمی زنه. هیچ حرکتی نمی کنه و فقط وجود داره. این امیرحسین دنیایی رو تصور کرده که توش کره زمین هست، شش میلیارد آدم روش زندگی می کنه. کلی تاریخ و اتفاق توش رخ داده. کلی جزییات و مشخصه داره. کلی ارتباط با آدمهای دنیای خودش داره ولی چون هیچ چیز غیر از این دنیا رو نمی بینه و این دنیای ساختگی کاملا جلوی چشمش رو گرفته، ارتباطش کاملا برای دنیای تو قطع شده.

این یعنی فکر کردن و باور این فرضیه، مرز بین جنون و سلامتی رو کاملا از بین میبره و میتونه من رو راهی تیمارستان کنه!
باور این مسئله همچنین میتونه من رو دچار افسردگی خیلی شدید کنه چون وقتی همه چیز ساخته منه. خوبش تصور منه و بدش تصور منه. این مایوس کننده ترین نوع زندگی خواهد بود.
تنها نکته لذتبخش باور این نظریه، درک قدرت خداست که چقدر میتونه جالب انسان و دنیا رو پیچیده خلق کرده باشه... .

احتمال اینکه کسی تا اینجای این مقاله، دوام آورده باشه و با گفتن کلمه "دیوونه" نرفته باشه تقریبا صفره ولی اگر اتفاق افتاد نظرت بگو که تو چی فکر می کنی

 

تو چی فکر می کنی؟


مهدی یعقوبی : جالبه ، این متن رو خودت نوشتی؟
(1 ماه و 11 روز و 9 ساعت و 25 دقیقه پیش)

امیرحسین : 100%
(1 ماه و 11 روز و 1 ساعت و 12 دقیقه پیش)

حسن : ری بردبری هم داستانی با همین موضوع نوشته بود. اسمشو یادم نیست ولی تو کتاب مرد مصور بود. هیچکاک نامی به همه‌چیز شک می‌کنه. در نهایت ایشون خودشو می‌ندازه از سفینه بیرون، می‌ره به میان پوچی فضا.
در مورد اون حالت اول، خواب دیدن و تفکر کاملاً مادیه.
نظر من؟ این فلسفه واقعاً اهمیتی نداره؛ همه‌چیز توهمه، ولی بذار توهم خوبی باشه.
(1 ماه و 10 روز و 23 ساعت و 32 دقیقه پیش)

Hesam : برو خودت رو دکتر نشون بده :D [شوخی کردم]
(1 ماه و 10 روز و 13 ساعت و 36 دقیقه پیش)

منوچهر : با سلام. من فکر می کنم نظریه شما می تونه خیلی به واقعیت نزدیک باشه. هیچ اشکالی نمیشه به چنین نظریه ای گرفت.

نظریه شما رو خیلی شبیه می بینم به نظریه ای که در فیلم متریکس مطرح شد. توی داستان فیلم متریکس انسان ها توسط کامپیوتر ها در لاروهایی خوابانیده شده بودند و همه زندگی خودشون رو فقط تصور می کردن.

توی فیلم متریکس انسان ها شده بودن یکی از آبجکت های یک برنامه بزرگ کامپیوتری. بعد از دیدن این فیلم با خودم گفتم از کجا معلوم چنین چیزی واقعیت نداشته باشد. این هم می تواند یکی از هزاران احتمالی باشد که می توان متصور شد.

اما در نظریه شما همه چیز در ذهن خود ما شکل گرفته و بر پایه چنین تصوری همه چیز زیر سوال می رود. همه چیز. خیلی تفکر جالبیه.

البته ناگفته نماند که این چنین نظریاتی خیلی توسط فلاسفه مطرح شده و همیشه حقیقت این دنیا موضوع بحث داغیه که فکر کنم همیشه ادامه خواهد داشت.
دوست دارم خوشحالی خودم رو از خوندن چنین متنی اینجوری بگم: خوشحالم که ذهن هم نسل های من تا جاهایی رفته که بسیاری از اعتقادات دیکته شده به ما هرگز در چنین ذهن های روشنی جا نداره و فکر می کنم روزی که آدم های بیشتری این جوری فکر کنند آغاز بهتر شدن دنیا خواهد بود.

وبلاگ شما رو یک سالی هست که از طریق فید دنبال می کنم. امیدوارم همیشه بنویسید و من بخوانم.
(1 ماه و 10 روز و 11 ساعت و 14 دقیقه پیش)

اعظم : ولی ما اون چیزی رو که میخواییم تصور می کنیم. مثلا من تصمیم دارم لباس بخرم در ذهنم اون چیزی رو که می خوام به تصویر می کشم . تصورات ما محدود به دانش ماست . ما نمی تونیم در مورد چیزی که دانشی ازش نداریم و نمیدونیم اصلا چی هست تصوراتی داشته باشیم . اگر اون چیزی که نوشتی حقیقت داشته باشه یعنی همه چیز از پیشرفت های پزشکی، تکنولوژی و تاریخ بشریت ، در ذهن یا در رویاهای توست و تو هیچ کنترلی هم روشون نداری یعنی نمی تونی بگی جنگ نداشته باشیم و ... اما به گفته دکارت تو باید گهگاهی بیدار شی یا به عالم واقعیت برگردی بیاندیشی و دانشی کسب کنی و بعد در مورد اون تصورات و رویاهایی داشته باشی. خود دکارت این نوع تردیدها و شک ها رو بررسی می کنه و پاسخ هایی هم میده و در نهایت به این نتیجه میرسه که "من فکر می کنم پس وجود دارم"
(1 ماه و 8 روز و 22 ساعت و 9 دقیقه پیش)

اعظم : البته یک لحظه فراموش کردم تو در وجود داشتن خودت شکی نداری :دی

ولی خداییش این اواخر مشغول دکارت خوندن نبودی ؟
(1 ماه و 8 روز و 21 ساعت و 59 دقیقه پیش)

ماهان : یاد ماتریکس افتادم...
(1 ماه و 8 روز و 19 ساعت و 28 دقیقه پیش)

امیرحسین : @منوچهر:
"من فکر می کنم نظریه شما می تونه خیلی به واقعیت نزدیک باشه. هیچ اشکالی نمیشه به چنین نظریه ای گرفت."
من خودم به این موضوع ایراد گرفتم. در این قسمت از مقاله:
"من با سری سوال و استنباط به اینجا رسیدم که این اصلا غیرممکن نیست که کل جهان از یک من تشکیل شده باشه. جالب اینجاست که استنباط و دو دو تا چهار، قوانین ریاضی و منطقی هستند که قوانین منطقی که ما میشناسیم براساس قوانین این دنیا پایه ریزی شدند اگر این دنیا ساختگی باشه، قوانینش هم ساختگیه! یعنی باور این فلسفه، کل این استنباطها از پایه بی اعتبار می کنه. یعنی من نمی تونم دنیایی رو تصور کنم و از قوانین خودش برای غیرواقعی بودنش استفاده کنم. این موضوع دوطرفه است یعنی اگر دنیا وجود داره پس با قوانین منطقی خودش میتونه وجود نداشته باشه و نقض بشه و اگر وجود نداره پس با قوانین غیرواقعی عدم پیدا کرده."
یعنی بطور خلاصه، این دنیا اگر توهم باشه، با قوانین خودش که اونها هم غیرواقعی محسوب میشن، عدم پیدا کرده و با قوانین خیالی که نمیشه استدلال کرد و اگر دنیا واقعی باشه، این قوانین عینیت پیدا می کنند و میشه خود دنیا رو زیر سوال برد که در اینصورت دوباره به حالت اول برمی گردیم.


@اعظم:
"ما نمی تونیم در مورد چیزی که دانشی ازش نداریم و نمیدونیم اصلا چی هست تصوراتی داشته باشیم"
چنین چیزی رو قبول ندارم. این باور، شکل گیری هر اختراعی رو رد می کنه. خیلی از اختراعات و پیشرفتهای علمی از هیچی بوجود اومده یعنی اطلاع و دانشش قبلا نبوده.
"خود دکارت این نوع تردیدها و شک ها رو بررسی می کنه و پاسخ هایی هم میده و در نهایت به این نتیجه میرسه که من فکر می کنم پس وجود دارم"
دقیقا طبق چنین چیزی میشه نتیجه گرفت که من هستم یعنی این تنها چیزیه که میشه ازش مطمئن بود.
(1 ماه و 8 روز و 12 ساعت و 59 دقیقه پیش)

اعظم : اختراعات و خیلی از پیشرفت‌های علمی بر اساس نیازها و دانش ( داد‌های فعلی ) ما شکل می گیرند و البته قدم به قدم . یعنی انسان قبل از اختراع سیستم شمارش ( بر اساس نیازی که برای اعلام تعداد اشیاء داشته ) به فکر اختراع ماشین حساب نیست. یا ماهوارهها یک دفعه اختراع نشدن. شاید اگر موجوداتی به شکل پرنده و حشره و ... که پرواز می کنند وجود نداشتند که آدمی را به این تفکر وادارن که میشه پرواز کرد همه چیز الان شکل دیگه‌ای داشت.
(1 ماه و 7 روز و 21 ساعت و 55 دقیقه پیش)

امیرحسین : ذهن ما درگیر محدودیتها و مرزهای این جهان هستند و طبیعتا هر اختراعی براساس نیازهای دنیوی احساس و تعریف میشه و اگر تحت این شرایط نباشه بی استفاده است و رد میشه.د این محدودیت و وسعت جهان باعث میشه که هر فکر نویی، به نیازی مادی مرتبط میشه و نمونه مشابهی ازش در طبیعت پیدا بشه. این یعنی اگر فکر نویی بوجود بیاد که قبلا اصلا وجود نداشته، اگر به محض تولد در ذهن طراحش کشته نشه، با معرفیش طرد میشه چون در عمل به درد نمیخوره. مثالش همون پرندگان که خودتون فرمودید، فرض کنید هیچ موجود پرنده ای وجود نداشت، در اون حالت اگر کسی فکر پرواز به سرش میزد، به نتیجه نمی رسید چون یک فرضیه از پایه تعریف نشده بوده. نمونه همچین تفکراتی میتونه شنا در هوا، تنفس در خلاء، رد شدن از دیوار و غیره باشه که تولد تفکرش با مرگش همزمانه چون با قوانین این جهان هم طول نیست.
ولی این موضوع باعث نمیشه که شکل گیریشون غیرممکن باشه. همونطور که گفتم چون هر ایده ای به مشابهی در طبیعت وصل میشه، نمیشه فردیتش رو ثابت کرد مگه اینکه نمونه اش پیدا نشه.
با این حال، اگر توسعه ای رو مرحله به مرحله در نظر بگیریم، هر کدوم از اجزاش از تفکر خامی حاصل شدند که فقط با تفکرات خام قبلی (همون دانش) پرورش پیدا کرده و در این جهان قابل تعریف شده.
(1 ماه و 7 روز و 21 ساعت و 4 دقیقه پیش)

حسن : اینا ببین: http://abigsleep.blogspot.com/2010/07/blog-post_29.html
(1 ماه و 6 روز و 8 ساعت و 38 دقیقه پیش)

sahar : منم داشتم فک میکردم جواب بزارم که چشم افتاد به نظر آقای منوچهر، دقیقا همون چیزی که تو ذهنم اومد تا بگمو دیدم.
(1 ماه و 2 روز و 12 ساعت و 39 دقیقه پیش)

خواب بزرگ : چیزی که دیوانه ها را دیوانه می کند ایده‌هایشان نیست، بلکه جدی گرفتن ایده‌هایشان است. اینکه ایده‌هایشان را تنها حقیقت ممکن می‌دانند. حالا اگر تو این را هم یکی از حالات محتمل در نظر می‌گیری خلاقی. اگر تنها حالت محتمل در نظر می‌گیری - که بعید می‌دانم این طور باشد- بله ...با رفتن پیش روانپزشک موافقم.

در ضمن ذهن در خمره هم همین را می‌گوید . از کجا معلوم ما اذهانی نیستیم که توسط آدم بدها داریم تخدیر می شویم و دنیا را توهم می‌کنیم؟ هیچ راهی برای فهمش هست؟

داستانی که حسن گفت اسمش هست یک شب یا صبح ویژه
(1 ماه و 2 روز و 8 ساعت و 47 دقیقه پیش)

آرمان : همسایه من یک سگ داره و من از وجود این سگ بی خبرم. چون من ازش خبر ندارم پس این سگ وجود نداره!

در واقع اگر بخواهیم این را به شکل یک استدلال درآوریم می‌شود.
اگر من از چیزی اطلاع نداشتم پس آن چیز وجود ندارد.
آیا از دیدگاه فلسفه شما، اطلاع داشتن برابر با وجود داشتن است یا بالعکس است؟
اگر آره «وجود داشتن» را با فلسفه خود می‌توانید تعریف کنید؟

درجای دیگری گفتید
این سگ در دنیای من تعریف نشده است.
بالاخره وجود دارد یا تعریف نشده است؟

حالت اول اصولا ممکن نیست چون مسائل غیرمادی مثل خدا، روح، خواب دیدن، سرنوشت و حافظه حتی فکر کردن، قابل توجیه نیست.

بر چه پایه‌ای میگی که چنین چیزهای رو نمیشه توجیه کرد؟
(20 روز و 4 ساعت و 19 دقیقه پیش)

امیرحسین : در مقدمه دوم، مرزها رو توضیح دادم. مهم نیست در دنیای واقعی چه چیز وجود داره. در دنیای من، فقط چیزهایی وجود داره که من ازشون مطلع هستم و اونهم فقط با مشخصاتی که من درباره اشون میدونم.
پس سگی که من نمیشناسم، در دنیای من وجود نداره.

اگر من هیچ اطلاعی از روح نداشته باشم پس در دنیای من ماهیتی به نام روح تعریف نشده. اهمیت این مرزها زمانی به چشم میاد که یک سری از آدمها دارای مرزهای شناختی مشترک باشند. برای نمونه من در جایی متولد شدم که روح یک مسئله پذیرفته شده است اگر من در یک قبیله آدمخور آفریقایی که ارتباطی به دنیای بیرون نداره متولد میشدم که اونجا چیزی به نام روح وجود نداشت، من هم چیزی از این ماهیت نمی دونستم. تنها راه من برای شناختش، تفکر و استدلال خودم بود که وقتی چنین ایده ای رو مطرح کنم، چون هیچکس مثل من فکر نمی کنه، پس به سرعت طرد و سرخورده میشم. در اون حالت مهم نیست روح چقدر وجود داره مهم اینه که من و قبیله ام چیزی به این نام و مشخصات رو نمیشناسیم و برامون وجود نداره!
مثال قبیله خیلی تند و اغراق آمیزه. نادانی جمعی همیشه اتفاق میافته. خیلی از جنگها، شورشها و انقلابها از روی یک تقکر مشترک و محدود بوجود میاد. مردم برای واقعیتهایی تلاش می کنند و کشته میشوند که ازشون خبر ندارند و در دنیاشون تعریف نشده در حالیکه از نظر خودشون (در دنیای خودشون) کاملا آگاه و محق هستند.
(20 روز و 36 دقیقه پیش)

آرمان : مهم نیست در دنیای واقعی چه چیز وجود داره.

چرا مهم نیست در دنیای واقعی چی وجود دارد؟ اصلا مگر شما به دنیای واقعی باور دارید؟

در دنیای من، فقط چیزهایی وجود داره که من ازشون مطلع هستم و اونهم فقط با مشخصاتی که من درباره اشون میدونم.
پس سگی که من نمیشناسم، در دنیای من وجود نداره.

یعنی چیزها با اطلاع یافتن تو درباره آنها در دنیات به وجود می‌آیند. خب حالا یک سوال، اگر از چیزی همچون نفس کشیدن اطلاع یابی و بفهمی که این چیز اگر وجود نمی‌داشت تو نمی‌باید زنده می‌بودی آنگاه چه؟

و همچنین من پاسخ پرسش خودم را نگرفتم.

حالت اول اصولا ممکن نیست چون مسائل غیرمادی مثل خدا، روح، خواب دیدن، سرنوشت و حافظه حتی فکر کردن، قابل توجیه نیست.

بر چه پایه‌ای میگی که چنین چیزهای رو نمیشه توجیه کرد؟
(19 روز و 19 ساعت و 31 دقیقه پیش)

امیرحسین : ببینید آرمان جان. شما مفهوم مرزها رو اونجوری که مدنظر من بوده، درک نکردید.
ماده گراها رو در نظر بگیرید. اونها خدا رو نمی شناسند و همه چیز رو با پدیده های مادی توجیه می کنند. در دنیای یک ماده گرا، چیزی به نام خدا وجود نداره و تعریف نشده. هر اتفاقی رو با جهان ماده توجیه می کنه در حالیکه من و شما می دونیم هر چیزی با اراده خدا اتفاق می افته.
پس با نگاه به این آدم، دو تا جهان داریم: جهانی که توی ذهن این آدم وجود داره و توش خدایی وجود نداره و جهانی که این آدم درش قرار داره (خارج از ذهن این آدم) که خدا همه چیز رو کنترل می کنه.
برای این شخص، خدا وجود نداره تا اینکه کسی بهش معرفی کنه. از اون به بعد این شخص هم خدا داره ولی خدای این شخص با خدای ما و همه آدمها متفاوت خواهد بود.
کسی که خدا رو به این شخص معرفی کرده، خدا رو شبیه انسان (از نظر اندام) بیان کرده پس خدایی که این آدم میشناسه شبیه انسان دست و پا داره. من و شما می دونیم که خدا دارای شمایل مادی نیست ولی اون نمی دونه! مشخصات خدای اون شخص به این شکله. یعنی خدا در ذهن این شخص، در دنیای این شخص وجود نداشته، بعدا موجودیت پیدا کرده و سپس دارای مشخصات شده.

اصل مفهوم این نوشته به این مرز مربوط میشه. من میخواستم بگم ما با چیزهایی در ارتباط فکری هستیم، در زندگی خودمون دخیل می دونیمشون که میشناسیم چه واقعا وجود داشته باشند چه نداشته باشند. همونطور که مثال زدم، شخص ماده گرا، مسائل ماورایی که ما به خدا مربوط میدونیم رو با مسائل مادی ---که میشناسه--- توجیه می کنه و از نظر ذهنی باهاش در ارتباطه.
(19 روز و 16 ساعت و 38 دقیقه پیش)

مهیار : سلام دوست عزیز
مطلب خوبی بود،با توجه به نوشته ها ما موجوداتی که یکسانیم طبیعیه توهمات و واقعیاتمون یکسانه
یا بین انسانا یه جور بین حیوانات یه جور و دقیق تر بین هر دسته انسان یا حیوان جور دیگر
(7 روز و 11 ساعت و 14 دقیقه پیش)
نام:
ایمیل: (منتشر نخواهد شد!)
وب سایت:

کد امنیتی: اگر در خواندن این کد مشکلی دارید، اینجا کلیک کنید تا صفحه بازخوانی شود.

 

me امیرحسینم. اسمم رو دوست دارم، خودم رو دوست دارم. تهران زندگی می کنم. دانشجوی رشته صنایع هستم شغل درست و حسابی ندارم. طراحی وب می کنم ولی همه اش واسه سرگرمی بوده. برنامه نویس PHP هستم. برنامه نویسی و وقت گذرونی با کامپیوتر تنها کاریه که خسته ام نمی کنه.
آدم خیلی سردی هستم، اینو دور و وری هام میگن. ولی به نظر خودم سرد نیستم در واقع گرمای خودم رو کم بروز می دم! آدما رو اغلب دوست دارم غیر از اون مواقعی که اونا من رو نادیده میگیرن!

این سایت رو بعد از کلی اینور اونور دوباره راه انداختم تا هرچی دوست دارم توش بنویسم، چه کسی بخونه چه نخونه.
خلاصه اینجا خونه منه،

به خونه امیرحسین خوش اومدی...

MODx | Template World