باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
29 بهمن 1387 ساعت 02:44
دفتر یادداشت
گاهی اوقات انقدر شنگولی که خیلی چیزا یادت میره. گاهی غصه داری هم خیلی چیزا یادت میره.
آدما بیشتر از هر چیز خودشون رو فراموش می کنن، یه جفت چشم میشن که فقط دور و اطراف رو می پان.
زندگی اون چیزی نیست که میشه بهش دست زد یا دیدش. زندگی بیشترش تو فکر آدماست. نمی خوام درباره قانون جاذبه و کارما حرف بزنم که خیلی تکراری شده ولی واسم کشف دنیای آدمایی مثل مولانا خیلی جالبه.
اونا با زندگی حال می کردن دقیقا صفا سیتی کولومبوس به معنای واقعی....
خیلی واسم پیش میاد که وقتی مشکل جلوم سبز میشه به انرژی مثبت و منفی که دادم فکر می کنم و میگم چون همش تو ذهنم "نمیشه نمیشه" بوده آخرم نشده ولی بیشتر از اون این سوال تو ذهنم میاد که پس اون موقع هایی که تو ذهنم "میشه میشه" بود، چی؟ آخه اون موقع ها هم نمیشد!
یه زمانی بهم میگفتن جادوگر چون هرکاری می خواستم می گفتم "جادو جادو" میشد ولی حالا خیلی وقته که عصای جادوییم کار نمی کنه.
وقتی این حرف مولانا یادم میاد که "باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی" فقط یه جواب واسه سوالام پیدا می کنم اینکه خیلی وقته دیگه جان نیستم!

Google Chrome

امیرحسینم. اسمم رو دوست دارم، خودم رو دوست دارم. تهران زندگی می کنم. دانشجوی رشته صنایع هستم شغل درست و حسابی ندارم. طراحی وب می کنم ولی همه اش واسه سرگرمی بوده. برنامه نویس PHP هستم. برنامه نویسی و وقت گذرونی با کامپیوتر تنها کاریه که خسته ام نمی کنه.
تو چی فکر می کنی؟