پرسيدم: چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟
جواب داد:
- گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير، با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.
- ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز.
- شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.
- زندگي شگفت انگيز است فقط اگر بداني که چطور زندگي کني.
برچسب ها: احساس,خوشبینی
من 22 سال پیش تو همین لحظه به این دنیا اومدم.
پس تولدم مبارک!

برچسب ها: مناسبت
خانم Sarah Conner چند سال پیش به همراه آقاشون(همسرش) آقای Marc Terenzi یه کار جالب کردند و آهنگ Just One Last Dance رو ساختند و خوندند.
این آهنگ رو جدیدا از بروبچ کندم و برای داونلود گذاشتم.
آهنگ فوق العاده زیباییه و شعر معرکه ای داره. حجمش کمتر از 6 مگابیته و کیفیتش توپه!
واقعا آهنگ قشنگیه. امیرحسین بهت توصیه می کنه که گوش بدی. متن شعرش رو اینجا هم قرار دادم که بخونی ببینی امیرحسین هیچوقت دروغ نمیگه!
لینک داونلود و متن شعر رو توی دنباله مطلب می تونی ببینی....
برچسب ها: آهنگ,شعر
تموم شد! دیگه قلبش نمی زنه!
- تو مردی! الان دیگه یه روح بدون جسمی.
- یعنی چی؟ من فقط داشتم تو خونه راه می رفتم مثل همیشه مثل همه آدما ولی پام گیر کرد به فرش و خوردم زمین.
- آره، خوردی زمین ولی گردنت شکست و جابجا مردی.
- چی؟ به همین سادگی؟ زندگی با اون همه سختی، مرگ به این الکی ای؟ من اصلا نفهمیدم چی شد؟ تو کمتر از یک ثانیه اتفاق افتاد...
- به الکی ای که فکر می کنی هم نیست. خیلی ها همینجوری سریع و غیرمنتظره می میرن.
- این درست نیست. توی زندگی ناراحتی زیاد کشیدم و حالا هم مرگم اینجوری شد...
- تو باید چند تا کار انجام بدی. بالا سر جنازه ات نشستی که چی؟ پاشو برو بیرون. باید با سه تا روح ملاقات کنی. به آسمون برو. باید روح باران رو ببینی. یادت باشه روح باران نه باروون!
- تو کی هستی؟
- روح باران رو باید ببینی...
دنباله داستان
برچسب ها: داستان,عشق
داستان آدم چنین بود که او از درخت وهم خورد و به خوابی ژرف فرورفت و در این خواب ژرف، بیهوده خیر و شر را تصور کرد.
چهار اثر از فلورانس اسکاول شین ص 302
داری تو خیابون راه میری و کیفت پر پوله! همچین کیفت رو چسبیدی که همه دور و وری هات فهمیدند که تو کیفت یه چیزی داری.
از قضا، یکی دو تا از این دور و وری ها دارای روحیه بزه و خلاف هستند و در زمینه رذالت و اوباشی گری فعالیت می کنند یا به اصطلاح دزد هستند!
این اشخاص دزد، تو رو یه آدم کیف بدست نمی بینند. اونا تو رو یه تابلوی بزرگ میبینند که روش بصورت گنده و Bold نوشته:
حالا اگه طبیعی مثل آدمای دیگه راه بری، اونا هم به تو مشکوک نمیشن.
این یه مثال بود از اینکه بدی وجود نداره. اونی که هست ساخته خود ماست. یه قرارداد امنیتی بین آدما که مثلا اگه در خونه ات رو قفل نکنی، دزد میاد اموالت رو میبره. حالا اگه این قرارداد رو با هم نبندیم، کسی به فکرش میرسه که همچین کاری کنه؟ نمیرسه چون اون دزدی که قراره از این موقعیت سوء استفاده کنه خودش مثل باقی مردم در خونه اش رو قفل نکرده.....
اگه تا اینجای مطلب رو اومدی، برگرد به بالای مطلب و یکبار دیگه عبارت داخل کادر رو بخون سپس این عبارت رو:
آدم قتل و تولد و مرگ را اختراع کرد و موجب هبوط اوضاع و شرایط منفی شد.
چهار اثر از فلورانس اسکاول شین ص 302
برچسب ها: آدم,بدبینی,خواب,خوشبینی
سال نو شد!
30 اسفند 1387 ساعت 18:07
سال 87 هم تموم شد یا بهتره بگم سال 88 شروع شد (اینجوری مثبت تره)!
87 واسه من کلی اتفاق توش داشت که متاسفانه اکثرش از اون بدهای فراموش نشدنی بودند. هیچ عیدی تا این اندازه دلم نگرفته بود.
امیدوارم تویی که این مطلب رو میخونی کاملا برعکس من باشی و بمونی.
8 توی چین عدد شانشه و امسال دو تا 8 داره یعنی باید انتظار شانس بصورت دولا پنلا رو داشته باشید. من که دارم.
از نظر من 88 چیزی نیست جز دو تا علامت بی نهایت که رو همند (از بقل) و یه جورایی بازم باید دولا پنلا تو بی نهایت سیر کنیم.
امیدوارم همه به آرزوهای نیکشون برسن، مخصوصا تو که داری Boplo.ir عزیز رو میبینی (بالاخره تو مشتری هستی و شامل تسهیلات ویژه میشی
).
خلاصه، 88 خوبی داشته باشیــــــــــــــــــــــــــــــــــم! 
برچسب ها: سال نو

گاهی اوقات انقدر شنگولی که خیلی چیزا یادت میره. گاهی غصه داری هم خیلی چیزا یادت میره.
آدما بیشتر از هر چیز خودشون رو فراموش می کنن، یه جفت چشم میشن که فقط دور و اطراف رو می پان.
زندگی اون چیزی نیست که میشه بهش دست زد یا دیدش. زندگی بیشترش تو فکر آدماست. نمی خوام درباره قانون جاذبه و کارما حرف بزنم که خیلی تکراری شده ولی واسم کشف دنیای آدمایی مثل مولانا خیلی جالبه.
اونا با زندگی حال می کردن دقیقا صفا سیتی کولومبوس به معنای واقعی....
خیلی واسم پیش میاد که وقتی مشکل جلوم سبز میشه به انرژی مثبت و منفی که دادم فکر می کنم و میگم چون همش تو ذهنم "نمیشه نمیشه" بوده آخرم نشده ولی بیشتر از اون این سوال تو ذهنم میاد که پس اون موقع هایی که تو ذهنم "میشه میشه" بود، چی؟ آخه اون موقع ها هم نمیشد!
یه زمانی بهم میگفتن جادوگر چون هرکاری می خواستم می گفتم "جادو جادو" میشد ولی حالا خیلی وقته که عصای جادوییم کار نمی کنه.
وقتی این حرف مولانا یادم میاد که "باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی" فقط یه جواب واسه سوالام پیدا می کنم اینکه خیلی وقته دیگه جان نیستم!
برچسب ها: مولانا